تبلیغات
Anti girl - بیوگرافی من
پنجشنبه 3 بهمن 1387

بیوگرافی من

   نوشته شده توسط: Jack Sparrow    

اسم واقعی sparrow  که نیست اون شخصیت مور علاقه منه اسم من معین هستش اما اون عکس واقعا مال خودمه که در سواحل جزایر کارائیب گرفتم.

من نمیدونم این دختر ها چرا تا یه نفر حرف های ضد دختر میزنه زود بهش میگن که چون ما دختر ها به تو توجه نمی کنم عقده ای شدی

به من هم همش همین رو میگن

ادامه مطلب را حتما بخوانید

نظر یادتون نره

من نمیدونم این دختر ها چرا تا یه نفر حرف های ضد دختر میزنه زود بهش میگن که چون ما دختر ها به تو توجه نمی کنم عقده ای شدی

به من هم همش همین رو میگن

اصلا کی گفته دختر ها به من توجه نمی کنند بزارید داستان زندگیم رو برای شما شرح بدم تا همه چیز روشن بشه

15 سال پیش که من سه سالم بود با دختر همسایه دوست بودم و با هم کلی بازی میکردیم تا اینکه روز تولد دختر همسایه رسید

دختر همسایه خیلی مایه دار بود و کلی خرج برای تولدش کرده بود تازه یه کیک 12 یا 13 طبقه هم از ایتالیا براش سفارش داده بودند خلاصه روز تولد رسید و ما هم کلی تیپ زدیم تا بریم تولد.... 

همه چیز خیلی خوب و عالی بود که یه هو به فکرمون رسید بد نیست توی این روز زیبا که اون هم خیلی خوشحال بود ما یکم سر به سرش بزاریم و بخندیم واسه همین یواشکی رفتیم خونه همسایه و موقعی که خواب بود با ریش تراش نصف موهاش رو زدیم....

چند ساعت بعد ما تو خونه منتظر بودیم که زود تر شب بشه و بریم تولد  که یهو...ساعت 5 بود که صدای 2 تا جیق شنیدم احتمالا اولی صدای مادره و دومی هم صدای دختره بود شایدم برعکس اصلا شاید اولی صدای باباش بود و دومی صدای مادرش یا شاید اولیش صدای خودش و دومی صدای باباش..... اصلا ولش کنید ....

خلاصه خیلی حال گیری شد بیچاره تا یه هفته از اتاقش یرون نیومد

و وقتی بهش گفتم که کار من بوده و خواستم باهات شوخی کنم از شدت عصبانیت صورتش رنگ لباسش شد(رنگ لباسش رنگ قرمز جیق بود) و بعد هم قش کرد اول فکر کردم که مرده و کلی خوشحال شدم ولی حیف که نمرده بود فقط نصفی از مغزش از کار افتاده بود همین!!!!

من فکر میکردم که جنبه شوخی داشته باشه ولی این دختر ها خیلی بی جنبه هستند ادم باید جنبه داشته باشه من که اذیتش نکردم فقط باهاش شوخی کردم خب مگه چیه؟؟؟

و اما مورد دوم...

 وقتی 10 سالم بود اتفاق افتاد من با دختری اشنا شدم که هر روز تو راه هم دیگر رو میدیدیم البته داستان اشناییمون طولانیه پس بهتره بیخیال بشید چون اگه بگم حالتون بهم میخوره

خلاصش اینه که با هم دوست شدیم و دوران خوبی داشتیم که یه روز حس کردم زندگیم یک نواخت شده و نیاز به تغییر داره و باید یه کم حال کنم و با خودم گفتم بد نیست این دختررو یه امتحان بکنم ببینم جنبه داره یا نه (اخه برام خیلی مهم بود)

اول با یه امتحان خیلی ساده شروع  کردم و یک مار سه متری رو گزاشتم تو کیف مدرسش

وقتی در کیف رو باز کرد این جور که شهود میگفتند دهنش اندازه نلبکی باز شد و یک صدای مهیب نیز شنیده شد

ایول خیلی حال داد

ولی بیچاره تیک عصبی گرفت و یه چند روز بعد که حالش بهتر شد بهش گفتم که فقط یه شوخی بوده ولی اون در کمال تعجب گفت "من رو میبخشه"      اولش خیلی خوشحال شدم که اینقدر با جنبه هست ولی بعدا فهمیدا که چند ثانیه قبل از اینکه این حرف بزنه یه نوع بیماری روانی گرفته و در واقع .... حالش خوب نبوده که اون حرف رو زده

خلاصه ما هم فهمیدیم که این  دختر راست کار ما نیست ولی اخرش ما نفهمیدیم چرا این دختر ها از شوخی ها خوششون نمی اد... من که خیلی حال میکنم

و اما مورد سوم در سن 18 سالگی روی داد که خیلی  باحال بود

حالا گوش کنید

یه روز داشتم عین پسر های گل از خونه دوستم بر میگشتم و از یه کوچه رد میشدم که دیدم چند تا دختر دارن از روبرو میان و همشون دستشون یه نوشابه دارن. ما هم عین بچه ادم داشتیم راهمون رو میرفتیم ولی معلوم بود که اینا یه کرمی دارن

وقتی بهشون نزدیک شدم دیدم که دارن با تموم زورشون نوشابه ها رو تکون میدن تا گازش ازاد بشه ولی بازم من کاری نداشتم(البته براشون دعا کردم چون فکر میکردم یه کو خل تشریف داشتند)

وقتی به نیم متریشون رسیدم یهو در نوشابه ها رو باز کردند و همه نوشابه ها ریو پاشیدن به من و من سر تا پا نوشابه شدم

 من که شبیه به نوشابه شده بودم برگشتم گفتم

خب مگه مرض دارید؟؟؟؟

که اونا در کمال خوشحالی گفتند: ناراحت نشو میخواستیم باهات شوخی کنیم یه کم جنبه داشته باش و بعدش زدن زیر خنده

اما نمیدونستند که با چه کسی طرف شدد

خلاصه با خودم فکر کردم اینا عجب دختر های با جنبه ای هستند خوبه منم یه کم باهاشون شوخی کنم

خلاصه شماره هر ستاشون رو گرفتیم(البته من نگرفتم خودشون به زور دادند به ما) و یه روز بهشون زنگ زدیم و گفتیم بیان با هم بریم باق وحش

اونام خیلی خوشحال شدن و گفتند باشه حتما میان(ولی نمیدونستند که چه نقشه های براشون کشیدم)

تو باق وحش بودیم و من هم داشتم به این فکر میکردم که نقشم رو به نحو احسن اجرا کنم

در میان این لحظات دلهوره اور بود که رسیدیم به قفس سوسمار ها منم از فرصت استفاده کردم و وقتی حواسشون نبود در قفس رو باز کردم و این سه تا رو انداختیم تو قفس....

منم بیرون وایسادم و هه هه هه خندیدم

بیچاره ها رنگ صورتشون هم رنگ لباسشون شده بود(البته این بار رنگ لباسشون سفید بود) و داشتن از ترس سکته میکردند که ماموران دلسوز اینا رو نجات دادند

بعد از این ماجرا وقتی حالشون بهتر شد با کلی عصبانیت اومدند و گفتند واسه چی اینجوری کردی؟؟؟؟

منم با خنده گفتم هه هه میخواستم باهاتون شوخی کنم ادم باید جنبه داشته باشه(و بعد به زور هم که بود زدم زیر خنده)

خوشبختانه اونا جنبه داشتند و بعد از اینکه فهمیدن داشتم شوخی میکردم کلی خندیدند

ولی از قیافشون معلوم بود که.....اونام یه نقشه هایی دارن

خیلی خوشحال بودم که دوستای با جنبه ای پیدا کردم و از خداوند ممنون بودم که اونا بهم زنگ زدن و گفتند که بریم کوه اسکی کنیم

ما هم تریپ اسکی نوردی برداشتیم و رفتیم

وقتی رسیدیم قله ی کوه یهو دیدیم.....یکی ما رو هل داد پایین

خلاصه ما هم از قله کوه تا پایین رو با کله رفتیم و همهی برف ها در بدن مبارکمان وارد شدند

بعدش هم دیدیم

اونا با اسکی اومدن و هر هر به ما خندیدند

اولش سعی کرم خودم رو نگه دارم و چیزی نگم

ولی نشد و یه هو از دهنمون پرید و گفتیم

اخه %$&*$%#$$^&&  که اینجوری میکنید (به دلایل اخلاخی سانسور شد)

اونام با کمال خونسردی گفتند که ادم خوبه جنبه شوخی داشته باشه

من هم که بسیار تریپ انتی دختر برداشته بودم تو دلم گفتم .... نشونتون میدم.....

واسه همین یه هفته در رو خودم بستم و شروع کردم به نقشه کشیدن برای هر سه تاشون و بعد هم اجرا....

خلاصه داستان اینجوری شد

دختر اولی :خرپول . خفن . سوسول . ضد حال

نقطه ضعف:سگی پشمالو به نام پوپو که خیلی دوستش دارد

عملیات:موهای سگ را با نیغ زدیم به طوری که سگ شد عین البالو

نتیجه عملیات:دختر مذکور تا اخر عمرش به یک نقطه خیره ماند

دختر دوم:بیکار . الاف . تنبل . خوش بگزرون

نقطه ضعف:کلا سرتاپاش نقطه ضعف بود

عملیات:روزی که با دوستاش میخواستند برن چالوس ترمز ماشین را با دست مبارکمان بریدیم

نتیجه عملیات:همه دوستاش به علاوه خودش 99% نقص عضو پیدا کردند

دختر سوم:هنرمند . ویالون . گیتار . برگزاری کنسرت

نقطه ضعف:روی کنسرتاش بسیار حساس بود

عملیات:تو مهمترین کنسرتش که از افراد برجسته دعوت شده بود جای نوت ها رو با هم عوض کردیم و ....

نتیجه عملیات:بعد از پایان کنسرت با تخم مرغ گندیده ازش پزیرایی شد و همون شب نیز دچار بیماری مالیخولیا شد

و این چنین بود داستان زندگی ما

.

.

.

البته سوئ تفاهم نشه من نمیخواستم کسی رو اذیت کنم بلکه این دختر ها بودند که همیشه بیجنبه بازی در میاوردند

پس برای بهتر شدن دختر ها بیاید با هم پنج مرتبه ایه شریفه ی امن یجیبو مضتر الی دعا و یکشفو سوپ ....

و برایشان دعا کنیم و امید وار باشیم که همشون با جنبه باشن

خب دیگه حرفی نداریم امید وارم خسته نشده باشید

نظر یادتون نره


vangbmlymwolzd.exteen.com
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 ساعت 13 و 40 دقیقه و 05 ثانیه
I leave a response whenever I appreciate a article
on a website or if I have something to contribute to the discussion.
Usually it's triggered by the passion displayed in the post I browsed.

And on this post Anti girl - بیوگرافی من.
I was moved enough to drop a leave a responsea response ;) I do have a couple of questions for you if you usually do not mind.
Is it simply me or does it look like like a few of these comments come across like left by brain dead folks?
:-P And, if you are writing at additional sites, I would like to keep up with anything new you have to post.
Would you make a list all of all your communal sites like
your linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 ساعت 01 و 37 دقیقه و 54 ثانیه
It's actually very complicated in this busy life to listen news
on TV, therefore I simply use web for that purpose, and get the most up-to-date news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر